درباره ما
Welcome To Negahaneh.com
    درباره ما ارتباط با ما صفحه اصلی
Untitled 1
نگاه دیگر | طنز | ورزش | دانش | زنان | باشگاه | تاریخ | ادبیات | هنر | جامعه | سیاست | سرمقاله
 
 
مشاهده عکس نویسنده مقاله

شماره سه - طنز

سیندرلا (قسمت اول)



روزی روزگاری در خیابانی حوالی میدان ونک به بالا در یک خانه بزرگ سیندرالا همراه با نا مادری و خواهرخوانده هایش آناستازیا و درزیلا زندگی می کرد.پدر سیندرالا مرد زحمت کشی بود که چند سال قبل هنگامی که با هواپیما برای انجام ماموریتی به شهر دیگر حرکت می کرد درست در زمانی که برای سومین بار زنگ خانم مهمان دار را زده بود و داشت به او توضیح می داد که اشتباهی دستش به کلید خورده است، هواپیمای توپلفی که در آن بود سقوط کرد.



از آن به بعد مادر خوانده سیندرالا به او سختی های زیادی وارد می کرد و بین او و دو ختر خودش فرق های زیادی می گذاشت.آناستازیا و درزیلا هر دو یک کمری سفید یخچالی داشتند و مادر خوانده تازگی ها برای سیندرلا یک پی کی دست دوم مشکی خریده بود.یا زمانی که رویا جون آرایشگر خصوصی آنها به خانه می آمد مادر خوانده نمی گذاشت که او هم موهای خودش را های لایت کند. در ضمن آناستازیا و درزیلا اینترنت هم داشتند ولی استفاده اینترنت برای سیندرالا ممنوع بود.یک روز که او بسیار ناراخت بود و داشت فکر می کرد که کلاس کدام ایستگاه مترو برای خود کشی بالاتر است،ناگهان همراه با نور زیاد یک جادوگر مهربان ظاهر شد.او بسیار خوشحال شد و مکالمه زیر بین آن ها صورت گرفت،



سیندرلا: آه..شمایی؟ ولی شما که تو کتابا این جوری نبودی؟

جادوگر:خب آره ..رژیم گرفتم.تا حالا چهارده ، پانزده کلویی وزن کم کردم.

سیندرلا:پس چرا مدل لباسات این جوری شده؟

جادوگر مهربان:مثل این که تو باغ نیستی ها...از وقتی که لباس ها را کد دار کردند همین هم به زور گیرمون میاد..از لباسی که هم پوشیده باشه،هم شاد باشه،هم تحریک کننده نباشه،هم جوان پسند باشه انتظاری بیشتر از این داشتی؟اصلا من برای این حرف ها نیومدم بگو کارت چیه؟

سیندرلا:من حالم اصلا خوب نیست..تو رو خدا کاری کن حد اقل یک بار از اینترنت استفاده کنم .آخه یک سایتی هست که همش اون دو تا ازش تعریف می کنند، می خوام ببینم چیه.

جادوگر مهربان:باشه من اون سه تا را طلسم می کنم که فردا تو پاساز گلستان چرخ بزنن..آخه می دونی هر سه تا شون دنبال شوهر می گردند!

سیندرلا:نه بابا !راست می گی؟ حتی مادر خوانده ام؟

جادوگر مهربان:مگه نمی دونستی؟ اتفاقا چند وقت پیش یک شوهر برای آناستازیا پیدا شد و لی مادرش خواست قاپ بزنه برای خودش..اون پسر بیچار هم فرار کرد و رفت!..تازه اش هم مثل این که مادر خوندت ایدز هم گرفته!اه بازم که شروع کردیم به غیبت...فقط یادت باشه که این طلسم یازده و نیم شب تموم می­­­شه و با حساب ترافیک دوازده شب می رسن به خونه.تا اون موقع کارت رو تموم کن.

سیندرلا:باشه باشه...جدا ممنونم...و جادوگر مهربان رفت...روز موعود فرا رسید و زمانی که آن ها رفتند او پشت رایانه نشست و آدرس آن سایتی که تعریفش را از آناستازیا و درزیلا شنیده بود تایپ کرد...

ادامه دارد.




فرید عطارزاده

faridattarzadeh@yahoo.com



 
Untitled 1
کلیه حقوق این سایت محفوظ است
Designed By Emad