درباره ما
Welcome To Negahaneh.com
    درباره ما ارتباط با ما صفحه اصلی
Untitled 1
نگاه دیگر | طنز | ورزش | دانش | زنان | باشگاه | تاریخ | ادبیات | هنر | جامعه | سیاست | سرمقاله
 
 
مشاهده عکس نویسنده مقاله



شماره پنجم - سیاست

آقــای خــواننـــده سیـــبـیـــلـو


((((لطفا اگر حوصله دارید بخوانید.))))

آری، فردا یعنی ۹ شهریور ماه سالروز از دست دادن فرهاد مهراد است. شاید از او گفتن را باید به بخش هنری می سپردم، اما نتوانستم.

اما چرا؟؟؟

اولا ،فرهاد نه تنها یک خواننده، بلکه صدای عصیان زمانه خود بود. صدای عصیان بر ضد اوضاع سیاسی زمان خود . دوم ، به خاطر علاقه شخصی ترجیح دادم شخصا از او بگوییم.

صبح غم انگیز یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۸۱ ، مرد تنها رفت.رفت تا جدول نیمه تمام عمرش را همان طور که سی سال پیش در "هفته خاکستری" گفته بود، پر کند:

(( ظهر یکشنبه من، جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه، روی خونه خغد شوم))

فرهاد را از لابلای حرف های مادرم شناختم(بر حسب آشنایی که با او داشت). اما آنگاهی که اولین ترانه را از او گوش دادم، دیگر دل کندن از آنها کار من نبود و چه بهتر که بگویم اصلا نمی شد از آنها دل کند. طنین صدایش در گوشم بود، روز ها و شب هایم را رنگ دیگری داد و بعد از این هم آنچنان است که بود.

روز ها را با او می شمارم:

((شنبه روز بدی بود، روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد غزلی تازه بگی...))

جمعه ها را با او سر می کنم:

((توی قاب خیس این پنجره ها

عکسی از جمعه غمگین می بینم...))

نوروز که بی او هیچ صفایی ندارد:

(( بوی عیدی، بوی توپ

بوی کاغذ رنگی...))

هر زمان که در آینه می نگرم، اوست که در گوشم فریاد می زند:

((می بینم صورتمو تو آینه،

با لبی خسته می پرسم از خودم...))

و اما مثل او ،تو فکر یک سقفم:

((تو فکر یک سقفم، یک سقف بی روزن

یک سقف پا بر جا، محکم تر از آهن...))

رفتنش بسان صاعقه ای بر سر عاشقانش بود.

و چرا هنوز باید این سوال نحس را از خودمان بپرسیم، وقتی که زنده بود برایش چه کردیم؟؟؟!!!

تا رفت، مثل همیشه تازه یادمان افتاد از او بگوییم:" آری، فرهادی هم بود.این چنین بود، آنچنان بود."اما چه سودی داشت.این بار هم کسی که دیگر بین ما نبود، اسطوره ما شده بود.

رفتنی غم انگیز، در یک روز گرم تابستانی. همیشه می گفت:

((گرم و زنده، بر شن های تابستان، زندگی را وداع خواهم گفت...))

اینچنین هم شد. از حرف هایش می فهمیدی که انگار همه چیز را برای رفتنش پیش بینی کرده.

رفت تا از او این چنین سخن بگویند.

شهیار قنبری از او چنین می گوید:

«مرد تنها هم مرد! برای كسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این كه تار نماها از مرثیه لبریز شوند ، باید مرد.


مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهكار دوباره انگشت اتهام به جانب یكدیگر دراز می كنند كه بگویند: من بی گناهم. تو بودی كه دست او را نگرفتی. تو بودی كه گذاشتی تمام شود. و باری آرام می گیرند و به بستر می روند. حافظه ملی ما پاك پاك است، حافظه هنری هم.
هیچ كس هیچ چیز به یاد ندارد این كه چه كرده ای مهم نیست. این كه چه نكرده ای مهم است. دوباره یكی می رود و ما همه دسته گلهای پوسیده را به پایش پرتاب می كنیم.
بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می زنیم!! شعر می نویسیم؛ رج می زنیم…بغض می كنیم… سبك می شویم…

این همه انرژی دیر هنگام به كار هیچ كس نمی آید. اما اگر زنده بود به دردش می خورد.

از این همه دوستت دارم ها شد و با یك بغل ترانه به خانه رفت.

شانزده سالگیم در یك بر نامه رادیویی قد می كشید. رادیو تهران صبح جمعه، بر نامه آوای موسیقی ، تهیه كننده : هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و كاغذ سیاه و سپید را دوره می كرد: "با صدای بی صدا… مثل یك خواب كوتاه.. یه مرد بود یه مرد!!" لبخندش را به من بخشید. و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاك بود. روشن بود . نازك بود. آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود از همه سر بود.بعد جمعه از راه رسید. جمعه پیروزی نوین... و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج كوچه محسنی به هفته خاكستری رسیدم.

بازجوبان اوین گمان می كردند این ترانه را اسفندیار نوشته!! همین طور پیش رفت تا آخرین نجواها!! شعری كه در دریا كنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت . اما به استودیو نرفت.


اسفندیار منفرد زاده به آمریكا رفت و من به انگلیس و فرهاد در خانه ماند. گذشت و گذشت و بعد یك بار دیگر در برابر دوربین نشسته بودم كه خبر آمد فرهاد هم رفت! و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز است كه نمی دانم با این شور بختی چه كنم؟ فرهاد عشق بود.كه دیگر تكرار نخواهد شد!


به همین سادگی و اینك نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاكستردانش اشك می ریزند و مرثیه می خوانند و موعظه می كنندو برای جلد روی نشریه ها عكس می گیرند!! و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می خندد. درست مثل لحظه ای كه شعر مرد تنها را مرور می كرد. ‹‹سهراب »می دانست كه مرگ پایان كبوتر نیست و فرهاد می داند كه دوباره به دنیا می آید. بی وقفه از هفته های خاكستری اینك ققنوسی پر و بال می گشاید كه سایه گسترده اش خردی ما هجی می كند.» و حال خودم می نویسم

فريدون شهبازيان موسيقي دان و آهنگساز، درباره اين هنرمند مي گويد:

«براي خواننده نوازندگي حسن بزرگي است. در سال هاي اخير از شيوه كار خوانندگان مطرح تقيلد هاي زيادي شده است اما سبك فرهاد منحصر به خودش مانده و هنوز كسي موفق نشده كار هاي او را تقليد كند. صداي او هم شهبازيان درباره يكي از آثارش كه توسط فرهاد اجرا شده است گفت: ((سال ها پيش فرهاد از من خواست تا قطعه خيام را اجرا كند و بايد بگويم كه او استادانه و با تسلط هر چه تمام تر ملودي هايي به آن اضافه كرد كه به ارزش هاي كار افزود.))

او ادامه داد:((در سال هاي اول انقلاب من، فرهاد و بهروز به نژاد دوستي نزديكي داشتيم. او علاوه بر اينكه يك هنرمند واقعي بود، شخصيتي قابل احترام داشت و به معناي واقعي انسان وارسته اي بود.))

سعيد راد اين خاطره را در مراسم شصت و دومين سالروز تولد فرهاد مهراد در تالار بتهوون خانه‌ي هنرمندان ايران تعريف كرد:

((من فقط دو بار و هر دوبار را هم همين‌جا و پشت همين تريبون حرف زده‌ام. اين بار قرار است درباره فرهاد مهراد بگويم. از فرهاد گفتن اما ساده نيست، چون با نسلي طرف مي‌شوي كه هر كدام به عقب كه نگاه مي‌كنند، يك جور و به گونه‌اي با او زندگي كرده‌اند. من با فرهاد دوست نبودم. افتخار مي‌كردم كه او را مي‌شناسم. من از نسل او هستم، با سه چهار سال اختلاف سن. جواني جوياي نام بودم و به قول آن روزگاري‌ها، اكشن. اواسط ساخت فيلم «خداحافظ رفيق» بود كه قرار شد روي آن موزيك متن گذاشته شود. من و امير نادري ساعت سه ظهر رفتيم خانه فرهاد. براي اولين بار بود. خوشحال بودم كه او را از نزديك مي‌بينم. آن روز قرار بود صداي سوت ترانه خداحافظ رفيق (جمعه) را ضبط كنند.
ديدار دوم 20 سال بعد در لس آنجلس دست داد. فرهاد آن‌جا كنسرت گذاشته بود. حيرت كرده بودم كه اين‌همه آدم از كجاي لس‌آنجلس جمع شده‌اند. به سختي بليت گرفتم. رديف سوم چهارم نشسته بودم. فرهاد بعد از دو اجرا مرا ديد. من هم نيم‌خيز شدم و سر تكان دادم.


در لس‌آنجلس، در«سانتا مونيكا» - كنار ساحل- جايي هست براي دويدن. من مي‌دويدم كه دوچرخه سواري كه سوت آهنگ جمعه را زمزمه مي‌كرد از كنارم گذاشت. او سوار دوچرخه بود و من‌ نمي‌توانستم به او برسم كه بپرسم ايراني است يا نه! محل ورزشم در ايران كوه‌هاي اطراف ولنجك است. يك باركه آن‌جا مي‌دويدم جواني از كنارم گذشت. او هم همين آهنگ را با سوت مي‌زد.))



این بار من میگوییم، می دانم کلامم در وصفش ناپخته است.

همه می گفتند: "صدایش غمگین است." صدایش غمگین بود و روحس آرام، اما در این غم صدای او می شد فریاد های عصیان و طغیان در برابر بی عدالتی و ناملایمات اجتماعی را شنید.

"جمعه" به ۱۷ شهریور یا همان ماجرای جمعه سیاه نسبت داده شد، "هفته خاکستری" نشان ملال فرهاد از آن روز ها بود. ترانه "کوچه ها باریکن..." به ماجرای سیاهکل نسبت داده شد و چه بسیار ترانه های دیگر که خواند تا خفت سکوت در برابر ظلم را به جان نخرد.

آقای خواننده سیبیلو ، "با صدای بی صدا، مثه یه کوه بلند، مثه یه خواب کوتاه..." چند سالیست که رفته...

به قول فرهاد: " به امید صلح و باران".



احسان نظری مهینی

pellaton_2004@yahoo.com


 
Untitled 1
کلیه حقوق این سایت محفوظ است
Designed By Emad